خرید بک لینک

خسته از دنیای آدمها

یه زندونی از زندان خونگی

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | دانلود

پست آخر

روزی که اینجارو ساختمو آغاز کردم به نوشتن

دختر مجردی بودم با سختیای خاص خودم اما خب یه امیدی داشتم،یه آرزوهایی و راهی که فکر میکردم شاید تهش خوشبختی منتظرم نشسته

سنتی ازدواج کردم ولی خب فکر میکردم مث خیلی از خیلیا عشقی به وجود میاد و روزای خوب منم داره از راه میرسه

عقد کردیمو تصورم از دنیا رنگا رنگم تیره و تار شد

خورد شدم شکستم داغون شدم

اما...اما وایسادم تا تلاش کنمو بسازم

و این درست بزرگترین اشتباه عمرم شد

موندن پای کسی که هیچ ارزشی نداشت و این وسط فقط طفل بیگناهی متولد شد که الان همه ی آرزوم برگشتن به عقب که نذارم بدنیا بیاد

امروز فشاری که دنیا و آدماش دارن رو شونه ی من میذارن بیحد بیشتر از حد توانم

بلاخره اینم شد آخرش...

من کم که نه کلا دیگه خالی کردم

هیچ راهی پیش پام نمیبینم

جز مرررررگ

اول تصمیم داشتم یه مرگ دو نفر واسه خودمو پسرم اما هرکاری میکنم در توانم نیست بلایی سر طفل بیگناهم بیارم از طرفیم میدونم چه بلاهایی ممکن سر راهش باشه و من نیستم تا حداقل کنارش باشم

به هرحال تصمیمم اینکه طفل بیگناهمو بسپرم به دست بابای دیو سیرتشو خونواده ی داغونش

و بسپرمش به خدایی که هیچوقت صدامو نخواست که بشنو

پسر عزیزم متاسفم که دیگه توان ندارم بیشتر از این دردای زندگیمو تاب بیارم

روز بعد یا پس روز آینده که تورو تحویلشون بدم بعدش دیگه تو مادری نداری که کنارت باشه اما همیشه عاشقته

کاش یه روزی اینجا به دستت میرسید

♥ سه شنبه پنجم تیر ۱۴۰۳ ساعت 15:38 توسط پرنده ی بی پر

برچسب: نویسنده: یوسف توکلی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:10

صفحه بندی