یه زندونی از زندان خونگی
صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | دانلود
همیشه تصورم این بود که یه زندگی عاشقونه خواهم داشت
اما همین که عقد کردیم فهمیدم همه ی تصوراتم انگار بمب خورد وسطشو همه مث حباب آب ترکیدن
ولی باز چون( به چه دلیل؟نمیدونم)دوسش داشتم وایسادم خواهش کرد قول داد گریه کرد،منم اعتماد کردم خودمو زندگیو سرنوشتمو دستش سپردم
اما حالا جز آه...چیزی نصیبم نشد از این زندگی
موندم بخاطرش بخاطرم تلاش کنمو کنارهم همه چیو درست کنیم
اما اون فقط قول بود فقط دروغ بود
دوسش داشتم... شوهرم بود مرد زندگیم بود پشتوپناهم بود ...
اما هیچوقت تکیه گاه نشد
اگه زمان برگرد به عقب هرگز باورش نمیکنم هرگز فرصت بهش نمیدم تا گند بزنه به کل زندگیم
فکر نمیکردم یه روزی تاوان عشقیو که فکر میکردم قرار امیدم باشه آرزوم باشه رو مس بدم
آره ما روزای خوبم داشتیم کنارهم یه وقتاییم خوش بودیم
اما اگه به اون بود هیچی نبود
من بد کردم در حق خودم ظلم کردم به خودم
کی باورش میشد اون روزی که بهش بله گفتم سند بدبختی خودمو امضا کردم
برچسب:
نویسنده: یوسف توکلی