خرید بک لینک

خسته از دنیای آدمها

یه زندونی از زندان خونگی

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | دانلود

من فقط...

آرامشو امنیت میخواستم ازش

کسی که باید آدم امن زندگیم میبود و نبود

کسی که باید کنارش آرامش میداشتمو نداشتم

من یه زنم و ناز کردن ذاتی منه اما اون هیچوقت نازکشم نبود

لعنتی تویی که باید بهترین آدم زندگیم میشدی

این روزا بزرگترین دردمی

از این روزا از تو از خودم بدم میاد

چرا همه چی تموم نمیشه و من برگردم پیش همون خدایی که هوامو نداره

شاید اینجا رو زمین که فراموشم کرد اما اگه برگردم پیشش منم ببینه و یادش بیاد یه بنده ایم داشته که به حال خودش رهاش کرد

خسته ام خدایا خسته...

نه دلم میخواد برگردم پیشش نه میتونم از پاره ی تنم بگذرم

آخه این چه رسم بنده نوازی؟!!!!!

منم خودت خلق کردی منم تو خواستی که هستم

خوب نگام کن...

بنده هاتم دلشون واسم میسوزه و میگن یتیم یسیری بس نبود که از شوهرم شانس نیاوردی!!!!

کاش خودتم اندازه بنده هات دلت واسم میسوخت

دلم دیگه از بنده هات نه...از خودت شکسته

آخه گناه من چی بود که باید همه ی عمرمو زجر بکشم؟!!!

خودت میدونی باهات قهرمو تا نازمو نکشی دیگه آشتی نمیکنم

حداقل خودت نازمو بکش

♥ یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 2:4 توسط پرنده ی بی پر

برچسب: نویسنده: یوسف توکلی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:10

صفحه بندی